آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها
نويسندگان
عشق اول ، عشق آخر گفتنی ها کم نیست ، من و تو کم گفتیم وفای دختر ![]() در اولین صبح عروسی ، زن و شوهر توافق کردند که در را بر روی هیچکس باز نکنند .
هیچکدام در را باز نکرد .
بود و در این حال گفت : نمی تونم ببینم که پدر و مادرم پشت در باشند و در را روشون باز نکنم .
سالها گذشت خداوند به آنها چهار پسر داد . پنجمین فرزندشان دختر بود . برای تولد اين فرزند ، پدر بسیار شادی کرد و چند گوسفند را سر برید و میهمانی مفصلی داد .
همون کسیه که در را برویم باز میکنه . نظرات شما عزیزان: یک شنبه 14 مهر 1392برچسب:, :: 12:13 :: نويسنده : حنانه تحسینی
![]() ![]() |